روزَن

برای بالندگی تنها یک روزنه کافیست...

روزَن

برای بالندگی تنها یک روزنه کافیست...

روزَن

قدمهایت را که آهسته تر برداری، غبار پنجره دل را که پس بزنی، در هر کوی و برزن، در هر کم و زیاد، اتفاق و واقعه و خلاصه در هر نفس و بی نفسی روزنه ای است که نشان از او دارد... حالا چشمهایت جور دیگری می بیند...!
از این روزنه ها ساده نگذر...!

دنبال کنندگان ۶ نفر
این وبلاگ را دنبال کنید
پر بحث ترین ها
آخرین دیدگاه ها

۲ مطلب با کلمه‌ی کلیدی «پوچی فرهنگی» ثبت شده است

 
همه عصبانیتم را در این جملات خالی کردم و برای مافوقم نوشتم:
«حقیقتا دلم سوخت برای 10 تومن کرایه ای که از پول بیت المال خرج این جلسه شد! هزینه وقتش به کنار...»
 
اما کدوم جلسه:
جمع، جمع مسئولین فرهنگی چندین خرده مجموعه معروف به کار دینی و فرهنگی بود که در مجموعه مرکزی شهرستان حضور به هم رسانیده بودیم! وقت مفید جلسه 40 دقیقه ای شد که همش صرف تحویل گزارش های دهه فجر و آموزش گزارش نویسی صحیح و البته به رخ کشیدن کم و کاست گزارشات قبلی بود!
 
همین! دلم سوخت... رفتم جلو به دبیر جلسه که فرهنگی مرکز بود گفتم: من 6 ماهه که تو این جلسات حضور دارم و این سومین جلسه است که به همین منوال میگذره؛ گزارش و یا دستورالعمل باید نبایدی! دلم لک زده برای اینکه یه ذره از دردها و مسائل فرهنگی گفته بشه، آخر ساله، اعضا قدری تبادل تجربیات  داشته باشن، از کاراشون و میزان بازده بگن و... 
 
پشت کامپیوتر بود همین جوری که کارشو میکرد به حرفای منم گوش می کرد، دیدم مزاحمم حرفامو کوتاه کردم، آخرش سری تکان داد و گفت: بله درسته... ما زیاد اداری شدیم...
 
گفتم خوبه که حالا اینجا یه نهاد مردمی است و ادعاش اینه که از دل مردمه..!
 
اومدم بیرون، سعی کردم درست فکر کنم، به این نتیجه رسیدم گیر کار از بالاست! همین نیروی فرهنگی مرکز شهرستان به ما نشان داد که 4 مدل گزارش رد میکنه برای هر مناسبت دندانگیر دینی و سیاسی مثل دهه فجر که الا ماشاالله از این مناسبتها کم هم نداریم! هر گزارش هم مجموع گزارشات عملکردی خرده مجموعه هاست که از هر کدوم غالبا بیش از 30-20 برگه... حساب کردم جمعا برای هر مناسبت شاید بیش از یکی دو هزار برگه در مجموعه کوچک ما و بعد مجموعه شهرستان و بالاتر از آن ناحیه و کلا بچه های خیلی بالاتر استان و...چاپ و بایگانی میشه... خدا رحم کند به درختای جنگل!! (حالا این فقط مال فرهنگی سازمان بود...بقیه قسمتاشو نمیدونم!) و تازه این مربوط به یک سازمان از کل سازمان های کشور بود... این دنیای الکترونیک هم این جور وقتها ارزشش معلوم میشه!
 
خداییش از نیروهایی که این حجم مشق نویسی و کاغذ سیاه کردن دارن، میشه انتظار داشت کار فرهنگی کنند؟ یا حتی فرهنگ را درست تعریف کنند؟ تعزیف که چه عرض کنم تلفظ کنند؟ باور کنید تو همچین فضایی آدم یادش میره فرهنگ با چه فه ای نوشته میشه! دیگه تحلیل و تعریفش پیشکش! 
 
بیچاره "فرهنگ" اگر ما فرهنگی باشیم!!
 
 
 
  • زهرا قاف

هر چه فکر می کنم نمی فهمم چه لطفی دارد که یک نهاد دولتی عکس کارمندانش را در راهپیمایی شکار کند و روی سایتش بگذارد؟

لابد این ها را حضرات مافوق که ببینند خوشحال شده و آفرینشان می گویند!! و اصلا هم بازار ریا و حضورشیرینی! و... سال به سال گرم و گرم تر نمیشود!

 

باز نمی فهمم چه لطفی دارد که مسئولان فلان سازمان به قول خودشان مردمی! در تمام طول راهپیمایی در تب و تاب این باشند که تصویر بنر و دستنوشته های  منقوش به آرم و نام سازمانشان در قاب دوربین عکاسان حفظ می شود یا خیر...؟! 

یکیش خود من! امسال برای اولین بار به من محول شد پرچم ها و دستنوشته های سازمان را پخش کنم، از اول تا آخر مسیر همه ذهنم مشغول به این بود که بلاخره این دستنوشته ها کی تمام می شود...؟!! چقدر خدا را شکر کردم که دوربین دست من نسپردند...!

 

نمی دانم چرا هرچه می گذرد و بزرگتر میشوم خیلی بیش تر از قبل نمی فهمم...

 

وقتی می بینی نهادها و موسساتی تنها برای تظاهر حضور به هم می رسانند، کسانی متشخص! فقط برای اینکه بین مردم باشند و فردا پاسخگوی عدم حضورشان نباشند می آیند و بعد اگر مستندات حضورشان خراب شد، آن نیروی بدبختشان را بدبخت تر می کنند که کو عکس و فیلم بدردبخور...؟ واقعا برای آدم حالی می ماند، شوری می ماند؟ 

 

حسرت می خورم به آن فرد عامی که وضو میگیرد،بسم الله می گوید، نیت قربت می کند و دست در دست فرزند خردسالش همه مسیر را هم کوبنده تر از آدمک های متظاهر شعار می دهد... بدون هیچ چشمداشتی و عکسی و گزارشی و حتی یک آفرین!...آفرین! 

 

  • زهرا قاف