روزَن

برای بالندگی تنها یک روزنه کافیست...

روزَن

برای بالندگی تنها یک روزنه کافیست...

روزَن

قدمهایت را که آهسته تر برداری، غبار پنجره دل را که پس بزنی، در هر کوی و برزن، در هر کم و زیاد، اتفاق و واقعه و خلاصه در هر نفس و بی نفسی روزنه ای است که نشان از او دارد... حالا چشمهایت جور دیگری می بیند...!
از این روزنه ها ساده نگذر...!

دنبال کنندگان ۷ نفر
این وبلاگ را دنبال کنید
آخرین دیدگاه ها

۲۲ مطلب با موضوع «فرهنگم آرزوست!» ثبت شده است

از من کتاب هایی خواست ولی موضوعش چندان مشخص نبود، نتوانستم فورا جوابش را بدهم. همین بهانه ای شد که دعوتش کنم به صرف چای کنار قفسه کتاب های منزل... و باز بهانه ای شد قوی تر که این دعوت را تعمیم بدهم به دیگر دوستانِ جان تا شبی خاطره انگیز رقم خورد...!

 

کتابگردی!

هم کتابها هوایی خوردند و تنی تکاندند، برخی پس از مدتها!

هم دوستان دمی با یار مهربان گذراندند و برخی را برای پرواز گزینش نمودند!

و هم گپ و گفتی شد و میزبان که برخی کتب را می شناخت شروع کرد به گزیده خوانی...

 

بارها گفته ام و از تکرارش خشنودم که دست کم برای خودم تلنگر است: «حال خوب را باید ساخت! انتظارش بی معنی است...»

سپاس که هر چه داریم از اوست؛ دوستانی بهتر از آب روان و هم خودش که در این نزدیکی است.

 

(تصویر ذیل بعد از خداحافظی دوستان ثبت شد!)

  • زهرا قاف

درد که در جان جای نگیرد، یا زیادی عمیق است و یا ظرفش کوچک...

وقتی یادآوری‌اش هر دم بغض گلویت را تازه و ظرف وجودت را لبریز می کند و بی اختیار اشکت را روان... یعنی یا زیادی عمیق است و یا ظرفش کوچک...

.

.

این روزها بیش از پیش یاد سعدی و حکایت لقمانش برایم زنده می‌شود آنجا که «لقمان را گفتند ادب از که آموختی؟ گفت از بی‌ادبان! از انجام دادن آنچه از ایشان در نظرم ناپسند آمد، پرهیز کردم».

و یاد این روایت که «ادب بهترین میراث آدمی است»...

و یاد خودم... که رفتارم، گفتارم، پوششم همه داد می‌زند «لطفا با من مؤدب باشید»! پاسخ احترامی که برایتان قائلم را محترمانه بدهید، لطفا «جمع» که خطابتان می کنم، امرم را که در عرض و سوال خلاصه می‌کنم، پاسخم «تو، بشین و پاشو...» و شوخی‌های بی‌مزه‌تان که هر کدام سوهانی است بر روح من... نباشد!

سه ماه می‌گذرد از این اولین حضور اجتماعی جدی... هنوز با این درد مأنوس نشده‌ام، هنوز احوالپرسی‌های داغ، خنده‌های کشدار، شوخی‌های حریم نورد و همرنگ بقیه شدن برایم مؤدبانه نیست و ای کاش که هیچ وقت هم نباشد!

کاش این قاعده به رنگ مخاطب درآمدن در حوزه رفتار، گاهی به سوی ما و به نفع ما هم چرخشی می داشت...

 

 آه! درد که در جان جای نگیرد، یا زیادی عمیق است و یا ظرفش کوچک...

  • زهرا قاف

می‌ستایمت که عمری زبان اندیشه‌ی آگاهان بوده‌‌ای و بار آموختنم تو بر دوش کشیده‌ای...

می‌ستایمت که غیر تو نه سینه‌ای گشاده‌تر دیده‌ام، نه اندیشه‌ای همراه‌تر و نه آهنگی جان پذیرتر...می‌ستایمت به پاس همه سکینه آفرینی‌هایت...

زبان به اغراق نگشوده‌ام که هر چه هست از آن توست...نون، والقلم ما یسطرون!

دریغ! بر آنانی که از تو دور افتاده‌اند...و درود! بر همه آنانی که دوستت می‌دارند....

 

روزت گرامی باد.

  • زهرا قاف

چند ساعتی بیش به یتیمی ما نمانده است، بازم به غیرت کودکان کوفی که از هر چه داشتند در راه زنده ماندن اسطوره عدالت و ولایت دریغ نکردند! کاسه های شیر که همه داراییشان بود گواه این ادعاست...

اما من و امثال من چه؟ گاهی فکر میکنم دلخوش بودن به منتقد بودن و مثلا دغدغه داشتن و فقط دو سه متر اطراف خود را دیدن که هنر نیست... غافلیم از اینکه بار مسئولیت ما به خانه و کاشانه و مملکت خلاصه نمی شود، مرزهای ما آسمانی است نه زمینی... کاش با این همه غفلت از خسران به درآییم... کاش در حرف نمانیم..

 

این روزها این شعر خیلی به دلم چسبید:

  • زهرا قاف

وقتی معیار دیدهشدن تغییر کند، دیدن این نوع پوششهای بازیگران ما در جشنوارههای سینمایی داخل و خارج دور از انتظار نیست!!

آدم در کار برخی اهالی هنر میماند که این همه اصرار برای خلاصه کردن «هنر» تنها در لباس و ظاهرشان برای چیست؟؟

......

در پی نقد برنامه دیشبِ «دورهمی» به پوشش سرهمی بازیگران در جشنواره فجر کنجکاو شدم که دیدم بله...! چقدر از این وادی خبر نداریم!

هر چند که نباید سخت گرفت! مدت‌هاست که برای انتخاب نوع پوشش و آرایش، در نظر گرفتن جایگاه خود، شان مخاطب، مکان حضور، دورنمای اثرگذاری و... نوعی عقب ماندگی به شمار می‌آید!

 دیدن عکسها در ادامه...

  • زهرا قاف

سریال زندگی هر کدام از ما صحنه های فراوانی دارد و من چند روزی است در هضم تنها یک صحنه‌ی آن مانده‌ام، همه‌ی این چند روز هم در دودلی نوشتن و ننوشتن آن گذشت! یادم هست آن روزی که نوشتن «روزَن» را آغاز کردم هدفم شرح‌ حال‌نویسی نبود! اما دریغ که در پس فراز و فرودهای این چند صباح، محرم‌تر از این «دفتر و قلم» نیافتم!

اشتباه نشود! زبان شکوه ندارم از بی کسی...که ناشُکریِ محض است! درد این است که تاب غم نزدیکان را ندارم! خودخواهی می‌بینم که با گشودن سفره ی اشک و اندوهم لبخند بر صورت عزیزی خشکانده و یا خاطری را آزرده کنم...

همیشه دوست داشتم آن‌قدر از درون بزرگ باشم که غمم در سینه و شادی‌ام در چهره باشد ولی دریغا که کوچکم، بیش از آن‌چه تصور می‌کردم... وگرنه این همه روز در این یک صحنه نمی‌ماندم:

  • زهرا قاف

در آستانه تحویل سال، دکتر عیسی جلالی میهمان برنامه دلشدگان شبکه چهار برای حال خوب نکاتی ساده را یادآور شد که در بین دیگر برنامه‌های آبکی ویژه نوروز بسیار بر جان نشست:

1- حال خوب برای هر کسی دست یافتنی است.

 

2- به هر میزان که برای حال خوب داشتن تلاش کنیم، زندگی شادتری خواهیم داشت!

 

3- به هر میزان که برای شاد کردن دیگران تلاش کنیم حال خودمان هم خوب می شود.

 

آنچه من در این یک ماه به کار بسته و تجربه کرده‌ام:

  • زهرا قاف

سر کلاس از استاد پرسیدم: «شما که خودتان یک خانم معتقد هستید نظرتان در مورد روسری رنگی پوشیدن در جامعه و حتی در مهمانی های خانوادگی چیست؟»

(چون همه همکلاسان چادری بودند، بطور خاص  از روسری سوال شد. ولی بطور کلی منظور همان رنگی پوشیدن خانمهاست حالا چه روسری و چه مانتو....)

گفت: «به نظر من بهتر است در مورد جزئیات دین بحث نکنیم چون نگاه‌ها متفاوت است! هر کسی در استدلالش به گوشه ای از روایات، سیره و یا در نهایت به نظر مرجعش استناد می‌کند و جز اختلاف چیزی حاصل نمی‌شود! اگر کلیات دین را بفهمیم جزئیات خود به خود درست می شود».

 

معلوم شد که نظر استاد مخالف است، قبل از بیان صریح نظرش، همهمه بچه ها شروع شد، یکی تائید و دیگری رد کرد... برخی هم انگار انگشت گذاشته باشی روی سوال ذهنی همیشگیشان منتظر بودند ببینند نتیجه بحث چه می شود!

 

استاد ادامه داد: «بدانید که ما یک حرام و حلال داریم و یک تکامل!!

ممکن است روسری یا لباس رنگی پوشیدن از نظر مرجع شما اشکالی نداشته باشد و یا حرمتش به  عرف شهرتان واگذار شده باشد و یا... که جمع همه این‌ها این پوشش را برای تو حلال می‌کند و موردی ندارد.

اما... تکامل یک زن در این است که پوشش او به گونه‌ای باشد تا اگر ناخواسته نگاه مردی به او افتاد، (توجه کنید چشم‌چران ها نه! حتی ناخواسته! برخی می گویند: من هرچند رنگی ولی محجبه‌ام! مردها قدری زحمت بکشند چشم‌هایشان را درویش کنند...) ذره‌ای جذابیت در پوشش و صورت او نباشد! »

 

جواب استاد حرفی باقی نگذاشت! کلاس به سکوت عجیبی فرو رفت...

باید اعتراف کنم فهم این نوع نگاه برای امثال من خیلی سنگین است! ولی پاسخی بود برای خیلی از ابهامات ذهنیم: چگونگی حضور زن در جامعه، نوع رفتار و گفتار زن، پوشش زن، حدود نگاه کردن زن، ارتباط با نامحرمان فامیل و....

 

شاید با این نوع نگاه بتوان حجاب گرفتن بانوی دو عالم را در مقابل مرد کور قدری بیشتر درک کرد...

  • زهرا قاف

گفتگوی قشنگی بود:

«...آبروی من وقتی می‌ره که حرف بچمو دیگرون بهتر از من بفهمن...»  (تله فیلم میهمان داریم)

 

پدری پیر به پسر 40 ساله‌اش گفت.

ای کاش از پدر و مادر بودن این هم نتیجه می‌شد!

ای کاش پدر ومادرها با بچه‌هایشان «با هم» بزرگ می‌شدند!

.

.

.

قبل‌ترها گمان می‌کردم «فاصله‌ها را با محبت می‌توان پر کرد»، الان اما... تردید دارم!

شاید نه هر فاصله‌ای... فاصله‌ای که نتیجه نبود فهم و درک مشترک است، خیلی وقت‌ها به این سادگی پر نمی‌شود!

شاید هم ترس و نگرانی من زیاد است...!

بیم آن دارم که با این همه فاصله، روزگاری برسد که لبخندها مصنوعی و محبت‌ها پوشالی شود... آن وقت دیگر هیچ چیز نمی‌ماند!

  • زهرا قاف

از تعریف هایش مات و مبهوت مانده بودم، باورم نمی‌شد که چند کیلومتر آن طرف‌تر از شهر ما حسینیه‌ای باشد از جنس دیگر...

از توانایی حسینیه‌شان در جذب نذورات و موقوفات مردمی می‌گفت، تا اینجای مطلبش عجیب نبود! چون معتقد بودم تقریبا همه حسینیه‌ها در این حد توانایی را دارند و دلیلش هم اعتقاد راسخ خود مردم است! اما وقتی ادامه داد دلایل دیگری هم پیدا شد، از جمله مدیریت مصرف!

 

بخوانید:

 

  • زهرا قاف

به مناسبت بزرگداشت هفته کتاب مطالعه پست های زیر مجدداً توصیه میشود:

 

کتابها را آزاد کنید...! 

 

خیرات کتاب (روش های ترویج کتابخوانی)

 

اثبات غیر آزمایشگاهی خدا (معرفی کتابِ سه دیدار)

 

مسئولیت و سازندگی (معرفی کتاب، روش های تربیتی در اسلام)

 

جوشکاری (معرفی کتاب، نگاهی نو به ازدواج)

 

هم نام گلهای بهاری (معرفی کتاب، شخصیت نبی اکرم صلی الله علیه و آله)

  • زهرا قاف

اولین بار وقتی مطرح شد که از پتانسیل شب‌های دهه‌ی اول محرم و حضور بانوان در تکایا ساده نگذریم، تهیه و تنظیم نشریه یا همان اصطلاح «کاغذ دست مردم دادن» به ذهنمان رسید...ابتدای کار بر اثر بی‌تجربگی قدری سخت گذشت، پس از نشر اولین شماره پیغام و پسغام‌ها شروع شد، به جز ایرادات یک‌سویه و متحجرانه برخی حضرات!! البته نقد و پیشنهادهای خوبی هم شنیدیم...

سخت‌ترین وجه کار نوشتن برای مخاطب‌های از 10 سال تا 50 سال و راضی نگه‌داشتن این طیف فکری متنوع بود! بخش سخت دیگر کار حفظ انگیزه تا شب دهم بود! آغاز راهیم و اعتراف می‌کنم هنوز هم واکنش‌های متفاوت انگیزه‌مان را کم و زیاد می‌کند، گاه نشریه ها زیر پا له می شدند و گاهی رسالتشان تنها در باد زدن بانوان و موشک شدن برای خردسالان خلاصه می شد! اما در همین بین وقتی بانویی جویای نشریه می شد و یا مطالبش را برای دیگری بیان و تحلیل می کرد، خود قوت بزرگی بود!

 

سطح و عمق تأثیر کار شاید بر ما پوشیده باشد ولی به نظر می‌رسد همین قدر که از این فرصت‌های سالی یکبار ساده نگذریم و حرکت کنیم، شده یک نفر با یک خط دهی مطلب راهی نو را بشناسد، انشاالله پر برکت خواهد بود.

همیشه اولین گام‌های هر کار نویی سخت است خصوصاً اگر در حوزه‌ی فرهنگ باشد! پیشنهاد می‌کنم اگر خواستید از این نوع حرکت‌ها داشته باشید حتماً خودتان را به افراد صاحب نفسِ قوت بخش و مشوّق وصل کنید تا در میانه‌ی راه نبُرید!

 

در ادامه چند شماره از نشریه‌های چاپ شده را می‌گذارم تا مثل ما در نقطه آغاز کارتان برای پیدا کردن نمونه کار، دست خالی نمانید...!

اگر کسی خواست از مطالب یا قالب‌بندی نشریه هم استفاده کند، آدرس ایمیلی را خصوصی بفرستد تا فایل word نشریه که قابلیت ویرایش دارد برای ایشان ارسال شود.

  • زهرا قاف

قنادی بزرگ بود و به یمن شب عید مشتری‌ها زیاد... خانم و آقای جوان بین انتخاب شیرینی رولت و نوعی کیک برشی مانده بودند که بلأخره خانم گفت: هیچکدوم! اون یکی... (و با اشاره دست نوعی ناپلئونی را نشان داد)

در همین حین مشتریِ خانم ِدیگری جعبه شیرینی چیده شده‌اش را به آقای قناد پس داد و انگار که خجالت بکشد از قول خودش چیزی بگوید اشاره به همراهش کرد و گفت: میگه جعبش کوچیکه...

قناد لحظه‌‌ای فقط درنگ کرد، مانده بود در این هیاهوی مشتری‌ها، با این جعبه برگشتی و تغییر تقاضا چه کند! شاید دلش می‌خواست به آن خانم بگوید....... قبل از این‌که فرصت کند حرفی بزند و یا واکنشی نشان دهد، آقای جوان صدایش کرد و گفت: آقا برای ما بپیچش! بعد روبه خانمش برگشت و گفت:همین خوبه؟

همسرش که در عمل انجام شده قرار گرفته بود، سری چرخاند و گفت:

  • زهرا قاف

خیلی اتفاقی امروز با یک وبلاگ و یک طرح زیبا آشنا شدم که معرفی آن ها، عیدی من به شما خواننده محترم باشد به مناسبت امروز، میلاد حضرت فاطمه معصومه (سلام الله علیها) و همچنین ایام مبارکی که موسوم به دهه کرامت پیش روی ماست. امید است به توفیق الهی شما نیز رسانه باشید و در ترویج آداب و ارزشهای دینی پیش قدم شوید...انشاالله.

 

  • زهرا قاف

امشب حالم خوب است، دلم می خواهد در این خوبی شما هم سهیم باشید...

وقتی به سمت «کار خیر» می‌رویم حالمان خوب می‌شود، یاد بخش‌هایی از فیلم «هر شب تنهایی» می‌افتم که عطیه در حرم حضرت رضا علیه‌السلام به دختری که گمشده است پناه می‌دهد و همین مایه‌ی آرامش و دستیابی او به حقیقتی می‌شود که از آن غافل بوده است... برداشت من از فیلم این بود که ما در انجام امور خیر، بیش از این‌که شادی دیگری را بطلبیم به دنبال ارضای نیاز روحی خودمان هستیم... به دنبال به فعلیت رساندن حس بی‌تفاوتی، سکون نداشتن و حرکت کردن....

آنوقت وقتی عطیه‌ها چنین حس و حالی حتی در کمک به غریبه‌ها و ناشناس‌ها دارند، بماند حضرت آقا و دیگر معصومان عالم که همه‌ی وجودشان خیر و نیکی و پناه دادن به امثال ماست... بنظرم فیلم این مفهوم را قشنگ روایت کرده بود!

عطیه‌‌ی فیلم حالش خوب شد و رفت، ای کاش ما هم فراموش نکنیم حال خوبمان در گروی خوب شدن و خوب کردن حال دیگران است، در گروی فکر کردن به دیگران است، به دمی یا درمی یا قلمی یا قدمی... انشاالله.

یک نکته باریک تر از مو! یادمان نرود آنچه از خیر داریم و پیش روی ماست از سر لطف حضرت پروردگار است که «الهم ما بنا من نعمه فمنک»، خدایا هر چه داریم از آن توست...

 امید که همیشه حال خوب، توفیق خیر بودن و و هر چه از «خیر»هاست، همه نصیبتان باشد! انشاالله.

  • زهرا قاف

لایک به این حجاب زیبا...دمتون گرم خواهر!!

 

 

به تازگی کمپینی با عنوان «تقوا در دنیای مجازی» در شبکه‌های اجتماعی به راه افتاده است که به تمام کاربران شبکه‌های اجتماعی یادآور می‌شود رفتارها و تعاملات اجتماعی بین افراد در دنیای حقیقی را نیز می‌توان در دنیای مجازی در پیش گرفت، فقط با اندکی توجه بیشتر!

 

برخی از مطالب و عکس‌نوشت‌های منتشر شده با این موضوع را می‌توانید اینجا مشاهده کنید. 

 

  • زهرا قاف

پیرو مطلب قبل که به بحث «حرکت دادن کتاب ها» پرداخته شد، دوستی در مورد روش کار و اصطلاحاً روش‌های خیرات کتاب سوال کرد که آنچه را  تجربه شده است می‌نویسم.

 

اتفاقاً در احادیث ما در مورد «خیرات کتاب» توصیه شده و یکی از شش چیز1ی است که برکاتش پس از مرگ هم برای انسان جاریست! و جالب تر این که به تازگی شبکه خیرات کتاب هم به راه افتاده است و عضو می پذیرد.

و اما تجربیات... متاسفانه هیچ وقت، حتی در مورد کتاب‌های اطلاعات عمومی هم کسی نیامده بگوید: «چند روزی است ویتامین کتابم کم شده، احساس میکنم باید بدانم... تو رو خدا چیزی بده بخونم تا حالم خوب بشه»!!!!

 

یعنی تقاضایی برای دریافت کتاب، معمولا نیست! باید به نحوی نظر مردم را به سمت کتاب جلب کرد و خیلی وقتا حتی با اهدای آن در مراسم خاص یا مناسبتهایی که انتظار هدیه گرفتن دارند به آن‌ها یادآوری کرد که «کتاب هم هست»!

 

 

اما روش هایی که من برای ترویج کتاب پیش گرفتم:

  • زهرا قاف

اگر شما هم مثل من اهل کتاب خواندن باشید (کم و زیادش فرقی ندارد!) حتما میلتان به قفسه‌های کتابِ خانه بیش از هر قسمت دیگر است و آن را گنجدانی می‌دانید که در نظر دیگران جز چارچوبی مزاحم و خاک‌خور نیست! برای کتابهایتان ارزش قائلید و حتی به وقت مطالعه‌ی آن‌ها نگرانید تا آسیبی نبینند!! و حتی‌الامکان با پوششی پلاستیکی آن‌ها را می‌پوشانید و بعد شروع به خواندنش می‌کنید!

بخاطر همین وابستگی‌هاست که سخت راضی می‌شویم آن‌ها را به هر کسی امانت بدهیم و در عین رودربایستی که با طرف مقابل داریم نمی‌دانیم چطور این همه حساسیتمان را به طرف مقابل منتقل کنیم! بماند که تصور اینکه کتاب برنگردد! یا طوری برگردد که صفحاتش با خودکار!! علامتگذاری یا خط‌کشی شده باشد و یا خدای نکرده طفلی خردسال... آدم را دیوانه می‌کند!

اما آخرش چه؟؟؟

ما با این همه کتاب تر و تمیز و اتوکشیده با چیدمانی مرتب در قفسه ای شیک به کجا می‌رسیم؟؟ گاه انسان به عمق رسالتش که فکر می‌کند می‌بیند اگر مسئولیت انسان به اندازه همه دارایی‌ها و استعدادهای اوست پس به اندازه تک تک کتاب‌هایی که در خانه دارد مسئول است!!! و این مسئولیت به حتم در خواندن و عبرت گرفتن و عمل کردن خودش خلاصه نمی‌شود که باید کتاب‌ها جاری شوند و حرکت کنند و همچون پرندگان در قفس مانده در حسرت آزادی نمانند!! در حسرت روشنگری نمانند!

این دنیای بی‌رحم با این همه اتفاقات و مرگ‌های ناگهانی به آدم می‌فهماند هیچ چیز ارزش این را ندارد که فقط برای خودت باشد! حتی کتابهایت...! شاید هم اصلا نباید خودی باشد که چیزی برای آن بماند...!

امروز به یمن آغاز ماه مبارک (که انشاالله ماه رمضانی متفاوت از سال‌های قبل باشد) کتاب‌ها را از قفسه بیرون ریختم، چندتایی را که پوششی نداشتند با جلد پلاستیکی پوشاندم و بعد به فراخور میل دوستان که قبلا پرسیده بودم در کیسه‌های جدا گذاشته خبرشان کردم تا به رسم امانت برای مطالعه ببرند.   

 

انشالله سرآغازی باشد برای دوستی هر چه بیشتر دیگران با کتاب و امید که قبل از آن امانتداران خوبی باشند تا این کتاب‌ها از حرکت بازنایستند و نمانند!

 

  • زهرا قاف

 

جلسه در مورد طرح «حاکمیت گفتمان اسلامی‌ بر دانشگاه‌ها» بود! صحبت سر این بود که برای اسلامی‌شدن دانشگاه تنها درست شدن ظواهر لازم نیست که باید از ریشه و پایه اسلامی شد! حرف درستی است ولی همین ظاهر است که گاه آدم را از دانشگاه و دانشگاهیان پس میزند!!

از جلسه که بیرون آمدیم شاهد از غیب رسید!! 3 نفری کنار پارکینگ دانشگاه، سر دوراهی که مسیرمان را جدا می‌کرد ایستاده بودیم که مردی شاید 40 ساله از کارمندان دانشگاه سوار ماشینش شد، از جلوی ما که گذشت، ایستاد! بعد با اشاره و خنده‌ای معنادار یکی از دختران جمع ما را خواند... دختر نامدار کانون حجاب و عفاف بود و آن مرد، شاغل در بخش روابط عمومی. دختر رفت ولی سرخ شده برگشت، ذهنش هم‌ریخته بود! نتوانست نگوید: روبه ما کرد و گفت: ببین چطور آبروی آدم را می‌برند؟؟ فکر کردم قضیه مربوط به امور اجرایی و فرهنگی است... گفتم چی شده؟

  • زهرا قاف

حساب کرده‌ام:

گاهی  13 میلیون میشه خرجی یک سال یک خانواده 5 نفره تو همین شهر!

گاهی  13 میلیون میشه خرجی 3 سال کرایه یه خونه معمولی تو همین شهر!

گاهی  13 میلیون میشه خرجی نیمی از یه جهیزیه درست حسابی تو همین شهر!

گاهی  13 میلیون میشه خرجی سوختگیری دوباره کتابخونه مرکزی همین شهر!

گاهی  13 میلیون میشه خرجی دایر کردن چند تا موسسه کوچک فرهنگی و دینی تو همین شهر!

 

و به تحقق نشستن ده ها طرح خرد و کلان فرهنگی و تفریحی پوسیده، از بس پول نداریم! از بس فکر نداریم! از بس دین نداریم!

 

اما نه! حیفه این همه پول خرج ساختن فرهنگ و اندیشه‌ای بشه که آخرش قراره برخی خروجیای الگو و نمونش! از این میلیون‌ میلیون‌ها ظرف چند ساعت خیلی خیلی بیشتر بریزن دور...!

.

.

آشناییمان یکی دوسال پیش در یک اردوی فرهنگی بود... دانشگاهش تمام شده بود و حالا شده بود دانش پژوه حوزه دانشگاه... خوش رو و گرم بود، از قضا هم ولایتی درآمدیم! گاه گاهی بلطف اتوبوس سواری و متر کردن خیابان های شهر دیدارمان به هم می رسید که از کلاسهای فوق العاده و جلسات بحث و اندیشه سوال می کرد...گذشت تا اینکه یک روز اتفاقی تو مطب دندانپزشکی با روپوش سفید دیدمش....

  • زهرا قاف