روزَن

برای بالندگی تنها یک روزنه کافیست...

روزَن

برای بالندگی تنها یک روزنه کافیست...

روزَن

قدمهایت را که آهسته تر برداری، غبار پنجره دل را که پس بزنی، در هر کوی و برزن، در هر کم و زیاد، اتفاق و واقعه و خلاصه در هر نفس و بی نفسی روزنه ای است که نشان از او دارد... حالا چشمهایت جور دیگری می بیند...!
از این روزنه ها ساده نگذر...!

دنبال کنندگان ۶ نفر
این وبلاگ را دنبال کنید
آخرین دیدگاه ها

۷ مطلب در بهمن ۱۳۹۳ ثبت شده است

امروز بعد از چند ماه دوباره سر کلاس درس و اندیشه و استاد نشستم، چقدر خوشحالم، چقدر حالم بهتر است... بعد از چندماه روزمرگی فکر میکنم امشب به امید فردایی بهتر سر بر بالین میگذارم، به امید صبحی روشن تر... امیدوارم این احساس تازگی تا آخر بماند.. و امیدوارم هیچ کس از این نعمت اندیشیدن، یادگیری و در محضر استاد بودن بی بهره نماند... انشاالله.

 

زکات این چند ساعت یادآوری همین نکته باشد:

استاد در مورد کتابی حرف می زد که به وقت رونمایی اش صدای خیلی ها درآمد! محتوایش برای جز اندکی انگشت شمار از مردم قابل درک نبود، هم اندیشمندان جامعه و هم سبک مغزانی که تاب تغییر و تحول را نداشتند شمشیر از رو بستند که این کتاب توهینی است به مقدسات آنان و اجدادشان... افسانه است و آورنده کتاب.... بماند!

مردم دستشان به نویسنده کتاب که نمی رسید اما کسی که نماینده او بود را  آماج توهین و هجمه ها قرار دادند تا جایی که آقای نماینده آنان را به میزگردی طلبید و گفت:

  • زهرا قاف
 
همه عصبانیتم را در این جملات خالی کردم و برای مافوقم نوشتم:
«حقیقتا دلم سوخت برای 10 تومن کرایه ای که از پول بیت المال خرج این جلسه شد! هزینه وقتش به کنار...»
 
اما کدوم جلسه:
جمع، جمع مسئولین فرهنگی چندین خرده مجموعه معروف به کار دینی و فرهنگی بود که در مجموعه مرکزی شهرستان حضور به هم رسانیده بودیم! وقت مفید جلسه 40 دقیقه ای شد که همش صرف تحویل گزارش های دهه فجر و آموزش گزارش نویسی صحیح و البته به رخ کشیدن کم و کاست گزارشات قبلی بود!
 
همین! دلم سوخت... رفتم جلو به دبیر جلسه که فرهنگی مرکز بود گفتم: من 6 ماهه که تو این جلسات حضور دارم و این سومین جلسه است که به همین منوال میگذره؛ گزارش و یا دستورالعمل باید نبایدی! دلم لک زده برای اینکه یه ذره از دردها و مسائل فرهنگی گفته بشه، آخر ساله، اعضا قدری تبادل تجربیات  داشته باشن، از کاراشون و میزان بازده بگن و... 
 
پشت کامپیوتر بود همین جوری که کارشو میکرد به حرفای منم گوش می کرد، دیدم مزاحمم حرفامو کوتاه کردم، آخرش سری تکان داد و گفت: بله درسته... ما زیاد اداری شدیم...
 
گفتم خوبه که حالا اینجا یه نهاد مردمی است و ادعاش اینه که از دل مردمه..!
 
اومدم بیرون، سعی کردم درست فکر کنم، به این نتیجه رسیدم گیر کار از بالاست! همین نیروی فرهنگی مرکز شهرستان به ما نشان داد که 4 مدل گزارش رد میکنه برای هر مناسبت دندانگیر دینی و سیاسی مثل دهه فجر که الا ماشاالله از این مناسبتها کم هم نداریم! هر گزارش هم مجموع گزارشات عملکردی خرده مجموعه هاست که از هر کدوم غالبا بیش از 30-20 برگه... حساب کردم جمعا برای هر مناسبت شاید بیش از یکی دو هزار برگه در مجموعه کوچک ما و بعد مجموعه شهرستان و بالاتر از آن ناحیه و کلا بچه های خیلی بالاتر استان و...چاپ و بایگانی میشه... خدا رحم کند به درختای جنگل!! (حالا این فقط مال فرهنگی سازمان بود...بقیه قسمتاشو نمیدونم!) و تازه این مربوط به یک سازمان از کل سازمان های کشور بود... این دنیای الکترونیک هم این جور وقتها ارزشش معلوم میشه!
 
خداییش از نیروهایی که این حجم مشق نویسی و کاغذ سیاه کردن دارن، میشه انتظار داشت کار فرهنگی کنند؟ یا حتی فرهنگ را درست تعریف کنند؟ تعزیف که چه عرض کنم تلفظ کنند؟ باور کنید تو همچین فضایی آدم یادش میره فرهنگ با چه فه ای نوشته میشه! دیگه تحلیل و تعریفش پیشکش! 
 
بیچاره "فرهنگ" اگر ما فرهنگی باشیم!!
 
 
 
  • زهرا قاف

هر چه فکر می کنم نمی فهمم چه لطفی دارد که یک نهاد دولتی عکس کارمندانش را در راهپیمایی شکار کند و روی سایتش بگذارد؟

لابد این ها را حضرات مافوق که ببینند خوشحال شده و آفرینشان می گویند!! و اصلا هم بازار ریا و حضورشیرینی! و... سال به سال گرم و گرم تر نمیشود!

 

باز نمی فهمم چه لطفی دارد که مسئولان فلان سازمان به قول خودشان مردمی! در تمام طول راهپیمایی در تب و تاب این باشند که تصویر بنر و دستنوشته های  منقوش به آرم و نام سازمانشان در قاب دوربین عکاسان حفظ می شود یا خیر...؟! 

یکیش خود من! امسال برای اولین بار به من محول شد پرچم ها و دستنوشته های سازمان را پخش کنم، از اول تا آخر مسیر همه ذهنم مشغول به این بود که بلاخره این دستنوشته ها کی تمام می شود...؟!! چقدر خدا را شکر کردم که دوربین دست من نسپردند...!

 

نمی دانم چرا هرچه می گذرد و بزرگتر میشوم خیلی بیش تر از قبل نمی فهمم...

 

وقتی می بینی نهادها و موسساتی تنها برای تظاهر حضور به هم می رسانند، کسانی متشخص! فقط برای اینکه بین مردم باشند و فردا پاسخگوی عدم حضورشان نباشند می آیند و بعد اگر مستندات حضورشان خراب شد، آن نیروی بدبختشان را بدبخت تر می کنند که کو عکس و فیلم بدردبخور...؟ واقعا برای آدم حالی می ماند، شوری می ماند؟ 

 

حسرت می خورم به آن فرد عامی که وضو میگیرد،بسم الله می گوید، نیت قربت می کند و دست در دست فرزند خردسالش همه مسیر را هم کوبنده تر از آدمک های متظاهر شعار می دهد... بدون هیچ چشمداشتی و عکسی و گزارشی و حتی یک آفرین!...آفرین! 

 

  • زهرا قاف

 

یکی پرسید: بچه ها! اگه خواستگاری  داشتید که از شهر دوری بود و همه جوره با معیارهای شما جور بود، حاضرید برای همیشه قید شهر و دیار خودتون رو بزنید و برای زندگی به شهری دیگر کوچ کنید؟ چطور می تونید خودتون رو با فرهنگ اونجا وفق بدید؟ از دلبستگی به شهر و دیار که بگذریم، دوری از خانواده چی میشه؟

بقیه شروع کردن به گفتن نظراتشون... انگار سر بحث برای پرس و جوهای شیرین ازدواج باز شده بود...

دیگری گفت: بچه ها! من چند وقت پیش یه دانشجوی پزشکی که هم بسیجی و هم اهل کار فرهنگی بود و خانواده ی خوبی هم داشت رو رد کردم! 

بچه ها با تعجب پرسیدند: برای چی؟؟؟ حالت خوبه؟

گفت: از الگوهاش پرسیدم که فقط ائمه علیهم السلام را نام برد؛ در حالی که من انتظار داشتم شهدا رو هم معرفی کنه...آخه من خودم خیلی به شهدا وابستم...ولی اون طرز فکرش مثل من نبود..!

بچه ها سروصداشون بالا رفت؛ یکی گفت: آدم دریا رو نمیده به برکه بچسبه...! دیگری گفت: بنده خدا منظورش این بوده که به 14 معصوم اقتدا میکنه، این که بد نیست چون فقط این 14 نفر عصمت دارند...

تیر خلاص رو همون نفر اول زد و گفت: ببین عزیزم، اگه راهی داره که این خواستگار رو برگردونی دست روی دست نذار که اشتباه بزرگی کردی....

  • زهرا قاف

اگر نبود مفهوم و معنایی به نام «امید» آدم بعضی از روزهای زندگیش را چطور می گذراند...؟! 

امید به کسی که میگوید از مادر به تو مهربان تر و خیرخواه ترم! از رگ گردن نزدیکتر و از وسعت هستی بزرگتر....

وعده هایش آرامت می کند که بخوان تا استجابت کنم....

مونسی است برای لحظه های بارانی ات، دردت را می شنود...

 

ولی با این همه عظمت و بزرگی، فکر میکنم چه تنها و غریب است که برای خواستنش و زنده کردن نام و یادش دردهایت از سر نو تازه می شوند و اشکها سرازیر... آماج درشتگویی ها میشوی و دوباره همان امید است که پاهایت را نگه میدارد...

 

کاش در این زمین خاکی کسی بود که تو را بفهمد... تویی که دلت او را میخواهد هرچند دستت نمی رسد، کاش کسی بود که بال پروازت میشد تا دستانت خالی نماند، کاش... 

 

کاش این امید همیشه بماند...

 

  • زهرا قاف

یک سوال:

مفهوم «تربیت» کدام است؟

فرق «بشر» با «انسان» چیست؟

 

 

  • زهرا قاف

نگاهی نو به زندگی و شخصیّت پیامبر اکرم (صلی الله علیه و آله)

 

 

 

نویسنده: حسین سیدی

قطعپالتویی
سال نشر1393
تعداد صفحات: 240
قیمت: 5800 تومان
 
من از چند سال پیش با این کتاب آشنا هستم، وقتی دوباره دیدم باز چاپ شده به وجد آمدم...!
این کتاب که با نثری روان و قابل فهم و کاربردی به خصوصیات اخلاقی پیامبر (صلی الله علیه و آله) و توصیه های ایشان در زمینه های مختلف پرداخته است، با استفاده از منابع معتبر شیعی و اهل سنت گردآوری شده است. موضوعات متنوع این کتاب علاقمندان به پیامبر را با ویژگیهای انسان کامل آشنا می کنند. 
«هم نام گل های بهاری» جلد اول از مجموعه چهارده جلدی «سیره کاربردی چهارده معصوم» است که برنده جایزه کتاب سال حوزه شد.
چقدر زیباست که این روزها هدیه های تولد و عیدی و ولنتاین و... ما این کتاب باشد تا جهان بفهمد که او که بود و جایگاهش در زندگی و روزمره مسلمانان کجاست...
در ادامه با ادبیات و گیرایی قلم نویسنده آشنا می شوید...
  • زهرا قاف