روزَن

برای بالندگی تنها یک روزنه کافیست...

روزَن

برای بالندگی تنها یک روزنه کافیست...

روزَن

قدمهایت را که آهسته تر برداری، غبار پنجره دل را که پس بزنی، در هر کوی و برزن، در هر کم و زیاد، اتفاق و واقعه و خلاصه در هر نفس و بی نفسی روزنه ای است که نشان از او دارد... حالا چشمهایت جور دیگری می بیند...!
از این روزنه ها ساده نگذر...!

دنبال کنندگان ۷ نفر
این وبلاگ را دنبال کنید
پر بحث ترین ها
آخرین دیدگاه ها

این پست ثابت است!

«...در دوران اسارت رزمندگان، یکی از اسیران ما جاسوس عراقی ها بود. بسیاری از بچه ها ما به خاطر وجود او شکنجه شده و حتی شهید شدند، برای همین اُسرا دل خوشی از او نداشتند.  او همبند آقای ابوترابی بود. زمانی که خبر آزادی اسرا و بازگشتشان به ایران رسید او آنقدر احساس خطر کرد که احوالش به جنون رسید تا جایی که داخل حمام خودکشی کرد... اُسرا وقتی جنازه او را دیدند خوشحال شدند و جشن گرفتند اما آقای ابوترابی بر سر جنازه نشست و گریه کرد! دلیلش را که پرسیدند فرمودند:

 

من بر حال خودم گریه میکنم، نقش من در هدایت او چقدر بوده است؟!»

 

این یعنی هر چه تا حالا نشستیم دیگه بسه! بسم الله...

  • زهرا قاف

آن شب ماه مبارک که یکباره قفسه کتاب ها را به هم ریختم و به فکر حرکتشان افتادم، هیچ نمی اندیشیدم که این دل کندن از عزیزترین دارایی هایم چه در پی خواهد داشت؟ روزها هنوز به ماه مبارک بعد نرسیده بود که جایی قرار گفتم در ابنوه کتاب و آگاهی!

آن شب کتاب ها را که ریختم وسط و یک یک دوستان را خبر کردم که بیائید ببرید و بخوانید و البته امانتدار باشید... نمی دانستم به سال بعد نرسیده دادار مهربان همنشینی با دوستان و مردمانی نصیبم کند همه از جنس تازگی که دیدارهای هر روزه شان تنها یک گمشده دارد، نیاز به دانستن و آموختن و البته گامی بلندتر برداشتن برای تحقق آن... اتفاقی که هیچ وقت سجده های شکرم توان سپاسگزاریش را نخواهد داشت.

میدانم که فراموش نخواهم کرد 18 خرداد 95 را به همان روشنایی 22 تیر 87 که هر سال تکرارش برایم عزیزتر از پیش است.

قصه قصه از خود گذشتن است! قصه قصه دل کندن از دلخواسته هاست... زیاد شنیده ایم و من البته به عینه هم دیده ام... ولی کاش فراموشم نشود! در همه گاه هایی که انبوه حجم خواستن یک دلخواسته قلبم را می فشرد و مرا از خود بی خود می کند... برای من که تجربه شده است دیگر چرا...؟ برای من که به عینه دیده ام وعده های صادقش را دیگر چرا...؟

 

الها، یاریم کن! انسانم و از جنس «نسیان» کمکم کن تا مغلوب دلخواسته هایم نشوم، کمکم کن یکبار دیگر بگذرم از آنچه مرا از آن خود می کند و از تو دورتز..، از آنچه این روزها همه اندیشه ام شده است... کمکم کن!

  • زهرا قاف

با یک دسته نرگس آمد، نگاهی انداخت و آن که را میخواست نیافت!

ناامیدانه گفت: اولین باری است که زود آمده‌ام، نمی آید؟

خندیدم و گفتم: نگران نباش، نهایت تا یک ربع دیگر پیدایش می شود.

او منتظر ماند و من هم، او منتظر استادش تا نرگس های سپاسگزاریش را به او ببخشد و من در انتظار دیدن واکنش استاد از قدرشناسی دانشجویی که عطر خوش محبتش همه جا را پر کرده بود...

استاد آمد...

و من ماندم و حسرت روزهای از دست رفته‌ی دانشجویی که لطافت قدرشناسی‌اش، هیچ گاه به بوی نرگس و حتی تازگی شاخه گلی ساده نرسید! چه غفلت‌ها کرده‌ایم در پس چترِ......

فرصت‌های پیش روی قدرشناسی را از دست ندهیم، فصل خوبی است، یک دنیا نرگس منتظر ماست...!

 

  • زهرا قاف

از آشفتگی ذهن و مثل همیشه ردیف شدن دغدغه هایم به اندازه یک هفته گفتم، از درماندگیم...

نسخه‌ای که پیچید خاص نبود، ساده بود ولی چه بسیار که آدمیزد از ساده‌ترین درمان‌ها غافل است و البته نادیده نگیریم که گاه حال و هوای طبیب است که نسخه را شفابخش می‌کند!

گفت: دغدغه‌ها را برای خودت اولویت‌بندی کن، قرار نیست به همه برسی... ببین از دست تو چه کاری ساخته است... و مثال‌هایی زد از کسانی که به دغدغه‌هایی پرداخته‌اند که شاید در نگاه دیگران کوچک باشد ولی به حقیقت همان دیگران از آن غافل بوده‌اند و جامه عمل پوشانیدن به آن اندیشه خود شروع زندگی تازه‌ای شده است برای جماعتی فرودست...

به حرف‌هایش اندیشیدم، دایره افکار هجوم آورده بر ذهن را کوچک‌تر کردم و به آدم‌ها و مسائل پیرامونم دقیق‌تر شدم... به موضوعاتی که دستی در آن دارم و به چند نفری که گام برداشتن در بهبود زندگیشان در توان من هست، با خود عهد کردم برایشان فروگذار نکنم از هیچ اندیشه و تمهیدی که از دستم ساخته است و توکل کردم که خدای تعالی قدرت این دستان و بارش این اندیشه را بیش از پیش لطف ببخشد...که هر چه داریم از اوست!

حالا حالم بهتر است، به اندازه چند روزی که قدری آرام گرفته‌ام، باید بیاموزیم عمل را، وسعت اندیشه و تعالی ذهن حُسن است ولی نه تا آنجا که آدمی را در گام برداشتن مردد کند...

 

گاهی همه مسئولیت و وظیفه ما در یک قدمی و هر روز جلوی چشم ماست و ما در نردبان بلند آرمان خواهی ها سرگردان آن...

  • زهرا قاف

  • زهرا قاف

از من کتاب هایی خواست ولی موضوعش چندان مشخص نبود، نتوانستم فورا جوابش را بدهم. همین بهانه ای شد که دعوتش کنم به صرف چای کنار قفسه کتاب های منزل... و باز بهانه ای شد قوی تر که این دعوت را تعمیم بدهم به دیگر دوستانِ جان تا شبی خاطره انگیز رقم خورد...!

 

کتابگردی!

هم کتابها هوایی خوردند و تنی تکاندند، برخی پس از مدتها!

هم دوستان دمی با یار مهربان گذراندند و برخی را برای پرواز گزینش نمودند!

و هم گپ و گفتی شد و میزبان که برخی کتب را می شناخت شروع کرد به گزیده خوانی...

 

بارها گفته ام و از تکرارش خشنودم که دست کم برای خودم تلنگر است: «حال خوب را باید ساخت! انتظارش بی معنی است...»

سپاس که هر چه داریم از اوست؛ دوستانی بهتر از آب روان و هم خودش که در این نزدیکی است.

 

(تصویر ذیل بعد از خداحافظی دوستان ثبت شد!)

  • زهرا قاف

امروز همه دلتنگیم برای مشهدالرضا، صحن انقلاب، و چشم در چشم مولا ایستادن و دست به سینه تمام قامت خم شدن را، این چند بیت نغمه دلتنگی تسکین می دهد...

 

 

دل سلامت مى کند اما جوابش مى کنى
اصلاً این دیوانه را آدم حسابش مى کنى؟


گاه مى خوانى ز خویش و گاه میرانى ز خود
هم عطایش مى کنى و هم عذابش مى کنى


دانه هاى بغض در چشمم شده انگور اشک
خوشه ى انگور آوردم شرابش مى کنى؟


مستیم را که خودت جرعه به جرعه داده اى
پس چرا با دست هاى خود خرابش مى کنى؟


من که چندین سال بى خورشید تو جان کنده ام
یخ زده در چشم هایم اشک، آبش مى کنى؟

  • زهرا قاف

این حس مشنرکی است که گاهی خسته و سنگین، مجنون وار در پی شنیدن خطی روضه می دویم تا شاید دمی سبکبارتر شویم... مقتل، زیاد شنیده و خوانده ایم ولی روضه به زبان شعر آئینی طعم دیگری دارد که بد نیست گاهی تجربه اش کنیم!

محرم امسال به سفارش دوستی اهل دل، بعد از «گنجشک و جبرئیل»، ترکیب بند عاشورایی «با کاروان نیزه» سروده «علیرضا غزوه» را در دست گرفتم، بند اول را که خواندم دیگر نفهمیدم تا بند چهاردهم چگونه پیش رفتم...

 

 

بند دوازدهمش روایت می کند:

گودال قتلگاه، پر از بوی سیب بود
تنها‌تر از مسیح، کسی بر صلیب بود

سر‌ها رسید از پی هم، مثل سیب سرخ
اول سری که رفت به کوفه، حبیب بود!

مولا نوشته بود: بیا‌ ای حبیب ما
تنها همین، چقدر پیامش غریب بود

مولا نوشته بود: بیا، دیر می‌شود
آخر حبیب را ز شهادت نصیب بود

مکتوب می‌رسید فراوان، ولی دریغ
خطش تمام، کوفی و مهرش فریب بود

اما حبیب، رنگ خدا داشت نامه‌اش
اما حبیب، جوهرش «امن یجیب» بود

یک دشت، سیب سرخ، به چیدن رسیده بود
باغ شهادتش، به رسیدن رسیده بود

 

  • زهرا قاف

از الطاف بزرگ الهی در زندگی ما تداوم وجود و حضور دوستان همراه و همفکر است.

خیلی از اوقات لابه لای سیلی کج فهمی ها و سطحی نگری ها، گوش های شنوای یک دوست که تو را می فهمد و کلامش به تو می افزاید نعمتی بس بزرگ است که آدمی را در سپاسگزاری آن بیش از پیش ناتوان میگذارد...

 

باور دارم اگر در راه عملی کردن باور ها و عقایدمان گاه و بی گاه تنها مانده ایم و یا قربانی اندیشه های غلط و تسلیم موانع لاینحل شده ایم، سرِ راه قرار گرفتن این دوستانِ جان (گاه در لباس یک آشنا، همکلاس، همکار، استاد و...) نوازش های الهی است بر عمق وجودمان که خود موج انگیزه است و حرکتی نو برای سرآغازی دیگر...

 

و یقین دارم ناسپاسی بزرگ است اگر همین اندک دیده شدن ها و شنیده شدن هایمان را از خاطر ببریم و قدر ندانیم که این اندک ها به شکرانه آرامش و حال خوشی که به ارمغان می آورند حتما و قطعا مسئولیتی عظیم تر را هم بر دوش میگذارند...

 

باشد که هم شکرگزار باشیم و هم راه گشا... که «الهم ما بنا من نعمه فمنک»، خدایا هر چه داریم از توست.

  • زهرا قاف

تو آن راز رشیدی

که روزی فرات

            بر لبت آورد

و ساعتی بعد

در باران متواتر پولاد

بریده بریده

        افشا شدی

و باد

        تو را با مشام خیمه‌گاه

                      در میان نهاد

و انتظار در بهت کودکانه حرم

                           طولانی شد

تو آن راز رشیدی

 که روزی فرات

                بر لبت آورد

و کنار درک تو

         کوه از کمر شکست

  • زهرا قاف

درد که در جان جای نگیرد، یا زیادی عمیق است و یا ظرفش کوچک...

وقتی یادآوری‌اش هر دم بغض گلویت را تازه و ظرف وجودت را لبریز می کند و بی اختیار اشکت را روان... یعنی یا زیادی عمیق است و یا ظرفش کوچک...

.

.

این روزها بیش از پیش یاد سعدی و حکایت لقمانش برایم زنده می‌شود آنجا که «لقمان را گفتند ادب از که آموختی؟ گفت از بی‌ادبان! از انجام دادن آنچه از ایشان در نظرم ناپسند آمد، پرهیز کردم».

و یاد این روایت که «ادب بهترین میراث آدمی است»...

و یاد خودم... که رفتارم، گفتارم، پوششم همه داد می‌زند «لطفا با من مؤدب باشید»! پاسخ احترامی که برایتان قائلم را محترمانه بدهید، لطفا «جمع» که خطابتان می کنم، امرم را که در عرض و سوال خلاصه می‌کنم، پاسخم «تو، بشین و پاشو...» و شوخی‌های بی‌مزه‌تان که هر کدام سوهانی است بر روح من... نباشد!

سه ماه می‌گذرد از این اولین حضور اجتماعی جدی... هنوز با این درد مأنوس نشده‌ام، هنوز احوالپرسی‌های داغ، خنده‌های کشدار، شوخی‌های حریم نورد و همرنگ بقیه شدن برایم مؤدبانه نیست و ای کاش که هیچ وقت هم نباشد!

کاش این قاعده به رنگ مخاطب درآمدن در حوزه رفتار، گاهی به سوی ما و به نفع ما هم چرخشی می داشت...

 

 آه! درد که در جان جای نگیرد، یا زیادی عمیق است و یا ظرفش کوچک...

  • زهرا قاف